یه زمانی بود ک با بوییدنه اون شراره های عاتیشت ک از شالت بیرون بود همه عالمو عادم بهمون حسودی میکردن حتی فرشته ها،یا وقتی موهاتو شونه میزدم حوری ها از بهشت میومدن مارو نیگا کنن :)))
برات شعر میگفتم تا کلمات کیف کنن،مست بشن یا عصن بمیرن!
تو خیلی دوسم داشتی(به گفته ی خودت)،اما صبرت کم بود،بهم فرصت ندادی ک کاریو ک میخاستمو تا تهش انجام بدم!
خلاصش کنم حرفمو
رفتی...
رفتی و من هر کاری تونستم کردم تا ک تو نری،رفتی و من موندمو هزاران فرصت و یک کار ناتموم،کاری ک حتی اگه برگردی هم تموم نمیشه.شده مثه یک نقطه ی مجهول که اگه تا تهش میرفتم چی قرار بود بشه!
تو رفتی،شعردونیم خالی شد،کلمه ها مردن
من جای هردومون دوست دارم
حالا دیگه چ فرقی میکنه باشی چ نباشی!!!
برچسب:
نویسنده: نوید صادقی